ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه

بخشی از رمان ذوب شده، نوشته عباس معروفی همراه با نگاهی به رمان از زری نعیمی



بخشی از رمان ذوب شده، نوشته عباس معروفی


 

دو میز سفید مقابل یکدیگر قرار داشت و دو صندلی سیاه پشتش، پرونده ی اسفاری هم روی میزها چهن شده بود. بازجو چند تکه کاغذ را که چیزهای درهم بر همی بر آن یادداشت شده بود روی هم گذاشت و سنجاق کرد: " نویسنده است."
مامور ویژه سیبی را که در دست داشت کشید به لب هاش: "آره. دو تا کتاب چاپ کرده."
"ولی فکرش درست نیست."
"کتاب هاش را خوانده ای؟"
"اره."
"تب نکردی؟"
بازجو دنبال چیزی می گشت که ناچار شد کاغذ ها را دوباره وارسی کند: "اول باید تخریبش کرد، بعد..."
"بار آخرت باشد که مرا می اندازی توی پرونده ی نویسنده ها! تو که می دانی من چیزی نمی خوانم."
بازجو گفت: "از خودش چی فهمیدی؟"
"هم دلم براش می سوخت، هم حالم ازش بهم می خورد."
"آدم باهوشی است. خیلی چیزها می داند. و یکی از آن حرامزاده هاست."
"واقعا؟"
بازجو کاغذ ها را زیر و رو کرد: "دنبال عکس بچگی اش می گردم."
مامور ویژه سیب را مالید به پیرهنش: "رنش را خیلی دوست دارد. دو تا دختر هم دارد که برایشان می میرد. توی مدرسه محبوب بچه هاست، اکثرا صبح حا چند دقیقه ای تاخیر دارد. همیشه کتاب دستش است. از تبلیغ موسیقی و فیلم و کتاب به شاگردانش کوتاهی نمی کند. امور تربیتی یکی دوبار بهش اخطار داده، ولی براش مهم نیست. می گوید چشم، ولی کار خودش را می کند."
"خب؟"
"سیگار زیاد می کشد. چند باری هم پای منقل نشسته."
"با کی؟"
" اسم همه شان را توی این کاغذ ها پیدا می کنی، ولی تریاکی نیست، عرق خور است."و از کاغذ ارم داری که مهر محرمانه داشت خواند: "یک...دو...سه، ببین، چهار تا از رفیق هاش تا حالا اعدام شده اند."
"بیش ترند. ساده نباش. و مهم ترینش این که؛ از سال 50 با ازاد آشنا شده. گزارش چهار سالش را توی اسناد ساواک داریم، اما بقیه اش نیست. بعد از این مدت ظاهرا رد گم کرده. گفتم که! خیلی حرامزاده است."
مامور ویژه نشست روی میز و به سیبش گاز زد: "حالا چه کارش می خواهی بکنی؟"
"می چلانمش. دارم فکر می کنم از کدام راه بهتر است؟"
"بندازش توی بند قاچاقچی ها."
این از آن مز مارهای هفت خط است که معاونت فرهنگی روی پرونده اش نطارت مستقیم دارد. شاید مدتی بکشم کنار، تو بیفتی به جانش. تو بهتر می توانی بچلانیش."
"خودت چرا نمی کنی؟"
"باهاش افتاده ام توی رودرواسی."
"خب؟"
"یک چند وقتی باهاش کار کن، بعد من از راه می رسم و دستی به سر و گوشش می کشم."
"ولی من مثل کرم لهش می کنم."
"زنده می خواهمش."
"نترس، سوگلی شما و معاونت فرهنگی را حرام نمی کنیم."
"گوش کن. بریده ی یکی از روزنامه را درباره اش برات می خوانم: ناصر اسفاری، داستان نویس نوپرداز، در سال 1326 در تهران به دنیا آمده و پس از اتمام تحصیلات ابتدایی و متوسطه به دانشکده ی ادبیات رفته و طی سال های تحصیل، داستان های بسیاری نوشته است. اسفاری بیشتر به خاطر مطرح کردن مسایل اسطوره ای در داستان های خود شهرت دارد. این شهرت تا بدان حد است که منتقدان ادبی وی را مبدع نوعی داستان نویسی بی آزار دانسته اند. او پایه گذار جریان سیال ذهن در ادبیات ایران است، با نثری بسیار موجز، ساده و روان. زبان محاوره در آثارش با واقعیت های اجتماعی تطابق خاصی دارد؛ گویی هر پرسوناژی به جای خود سخن می گوید...."
بازجو گفت: "یعنی حالا شناختیش؟ یعنی هر برگی بزنی، بالاترش را دارد."
مامور ویژه گفت: "عضو کانون نویسندگان هم هست." و بعد شروع کرد به جویدن آدامس. شوخ و شنگ ادامس می جوید: "ناهار چی می خوری؟" کف دستش را هم به موهای کوتاه سرش می مالید.
بازجو از بالای عینک نگاهش کرد: "با اسفاری می خورم."
"با سالاد بخور."
"با عینک بخورم بهتر نیست؟"
"نه. با قاشق بخور. مرا هم از این پرونده خارج کن."
...
 نگاهی به رمان "ذوب شده"، نوشته "عباس معروفی"
زری نعیمی
نگاه:
 "ما آدم هایی هستیم که زمان و مکان مان به هم ریخته، نمی دانیم کی چرا کجاییم!" جمله ی دردناکی است از زبان معروفی که دارد در مورد رمان ذوب شده اش می گوید. جمله ای که نشانه هایی از واقعیت را در خود انباشته است. و جالا رمان او که 26 سال پیش باید چاپ می شد، امروز در سال 88 چاپ شده و او دیگر نمی داند که حالا باید خوشحال باشد یا غمگین. حتی این حالت هم جای خودش را از دست داده. او می گوید: "جوان بیست و شش ساله ای که هم سن و سال هایش را نمی شناسد و نمی داند کجا بایستد. کنار متولدین پاییز 1362 یا متولدین پاییز 1388. واقعا نمی دانم، کدام؟"
ذوب شده داستان نویسنده ای است به نام اسفاری که نمی داند چرا و به چه جرمی به زندان افتاده؟ او خودش در زیر چک چک ها، این جملات متقاطع را می گوید: " من اهل سیاست نبوده ام نیست و نخواهم..." و باز چک. تمام داستان در زندان می گذرد. نویسنده ای زیر شکنجه های مختلف است تا تخلیه ی اطلاعاتی بشود. اطلاعاتی که ندارد و نمی داند از او چه می خواهند. چون نویسنده است برای رهایی از شکنجه ای که نمی داند چرا، داستان می بافد. هر بار یک داستان. او را گرفته اند تا از کسی به نام ازاد بگوید. و او هیچ نمی دادند از ازاد. شروع داستان تکان دهنده است و دردناک. شکنجه ای که در تصور جا نمی گیرد. آن چه در ذهن ها از شکنجه حک شده، سوزاندن با سیگار، زدن با کابل، کشیدن ناخن، آویزان کردن و انفرادی است. اما اینجا فقط "چک چک" است. اسفاری انگار روی تخت است و بسته و سرش در منگنه ای که تکان نمی تواند بخورد. و از جایی بالای سر او فقط چک چک آبی است روی پیشانی او. روزها و روزها.
پی در پی، جمجمه در زیر چکه، متلاشی می شود:
چک.../لعنت به تو آزاد...این قطره ها را می بینی؟
چک.../ وای مامانم...سرم...سرم ترکید...
چک.../ گفت زندگی من مثل طبل ترکید...
چک.../ ترکید. سرم ترکید...من حرف می زنم...
"چک" دیگر "چک" نبود. انفجار بود، طنین می افکند و پرده ی گوش ها را جر می داد، گاه مثل تیک تاک ساعت بود و گاه اصلا نبود.
اسفاری آن اوایل فریاد می کشید: "تکه تکه ام کنید"...ولی به دادم برسید...با یک چاقو...
داستان شروع درخشانی دارد. تا وقتی که محدود می شود به زندانی، فضای زندان، چک چک ها، و رابطه ی بازجو و زندانی. بعد از این مرحله ی درخشان در داستان، فضاسازی کوتاه و گذارایی دارد به رابطه ی بازجو و زندانی، به شیفتگی ای که بین این دو موجود ایجاد می شود. اشاره در ذوب شده، به شیفتگی ماریا، یکی از زندانیان دختر است در بند چپ ها که شیفته ی بازجویش شده است. داستان اگر محدود و محصور می شد به نزدیک شدن و نشان دادن این دو فضا، می توانست یکی از خواندنی ترین رمان های ایرانی از کار در بیاید. اما داستان از فضای درخشان چک چک و رابطه ی اسفاری در زیر این قطرات شکنجه گر، روزها و روزها، و ان شیفتگی گذرا، میان بازجو و زندانی خیلی سریع حرکت می کند و می چرخد به سمت قصه هایی که اسفاری برای بازجوی مهربانش میسازد یا می بافد.
بازجوی مهربان او را نوازش می کند، پیشانی اش را می بوسد و می گوید" گریه نکن مرد! می گوید: همه ما را ترساندی! واقعا وحشتناک بود. بازجوی مهربانی که قدر استعدادهایی مثل ماریا و اسفاری را می شناسد و می خواهد ماریا و اسفاری را نجات بدهد تا خودشان را نابود نکنند، اسفاری این ها را با خودش مرور می کند: "ماریا شیفته بازجو شده و جانش را هم براش می دهد، اما نمی دانست فرق شیفتگی و عشق چیست: یکی دو تا که نبودند، تازه خبرهای دیگری هم می رسید. دختری در زندان گوهر دشت با بازجوش ازدواج کرد."
نویسنده 26 سال پیش می توانست روی همین سه عنصر، روی همین سه شخصیت در فضای زندان محصور بماند. روی شخصیت ماریا، اسفاری و بازجو. و ارتباط سه گانه این ها در فضای زندان و عناصر آن. اما خیلی زود این عنصر را از دست می دهدو به سرعت می چرخد به سمت قصه بافی های نویسنده که گاه خسته کننده اند و خواننده را از فضای تکان دهنده ی اولیه به صحنه های معمولی و روابط معمولی یا مبهم از ارتباط اسفاری و ازاد ودیگران می رساند. حتی می توانست در لابلای این صحنه ها، شخصیت پیچیده ی بازجو را باز تر کند. اما همه این ها رها می شوند و گم می شوند. همه اینها، حتی اسفاری، و بعد ماریا و بازجو، در قصه های نویسنده. نویسنده هم خودش را هم داستانش را و هم اسفاری را با این قصه ها از این فضای ملموس اولیه بیرون می کشد بی ان که او را به جایی دیگر ببرد. انگار خودش هم سر نخ اولیه ی داستان را که چرا می خواسته باشد، گم کی کند. با همه ی اینها رمانی است خواندنی، اما حسرت از دست رفتگی یا گمشدگی را بر دل خواننده مشتاق می گذارد.



معرفی نویسنده
عباس معروفی متولد ۲۷ اردیبهشت ۱۳۳۶ در تهران نویسنده، نمایش‌نامه‌نویس، ناشر و روزنامه‌نگار معاصر ایرانی مقیم آلمان است. او فعالیت ادبی خود را زیر نظر هوشنگ گلشیری آغاز کرد و در دهه شصت با چاپ رمان سمفونی مردگان در عرصه ادبیات ایران به شهرت رسید.
معروفی به خاطر موضع گیری علیه حکومت ایران بارها بازجویی شد و سرانجام تحت فشار سیاسی از ایران خارج شد و به آلمان رفت. وی فارغ التحصیل هنرهای زیبای تهران در رشته هنرهای دراماتیک است و حدود یازده سال معلم ادبیات در دبیرستان‌های تهران بوده‌است.
نخستین مجموعه داستان او با نام "روبه روی آفتاب" در سال ۱۳۵۹ در تهران منتشر شد. پیش و پس از آن نیز داستان‌های او در برخی مطبوعات به چاپ می‌رسید اما با انتشار "سمفونی مردگان" بود که نامش به عنوان نویسنده تثبیت شد.
در سال ۱۳۶۹ مجله ادبی "گردون" را پایه گذاری کرد و بطور جدی به کار مطبوعات ادبی روی آورد. سبک و روال وی در این نشریه با انتظارات دولت ایران مغایر بود و موجب فشارهای پی در پی و سرانجام محاکمه و توقیف آن شد.
معروفی در پی توقیف "گردون" ناگزیر به ترک وطن شد. او به آلمان رفت و مدتی از بورس "خانه هاینریش بل" بهره گرفت. اما پس از آن برای گذران زندگی دست به کارهای مختلف زد؛ مدتی به عنوان مدیر یک هتل کار کرد و پس از آن "خانه هنر و ادبیات هدایت" را که کتابفروشی بزرگی است در خیابان کانت برلین، بنیاد نهاد و به کار کتابفروشی مشغول شد. و کلاس‌های داستان نویسی خود را نیز در همان محل تشکیل داد و در حال حاضر از طریق این کارها روزگار می‌گذراند.

منبع: مجله ی جهان کتاب
 http://www.roozonline.com/persian/honare-rooz-2/honare-rooz-2-item/article/2010/september/15//-552735b7c2.html

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر